جوانی من آسمان پر ابری بود که تنها لحظه ای چند خورشید فروزان در آن درخشید. باران و رعد چنان در باغ هستی من یغماگری کردند که اکنون دیگر از میوه های گوارای این باغ چیزی بر جای نمانده است. حال خزان روح من فرارسیده. باید ابزار کار فراهم آورد و زمین سیلاب زده ی این باغ را که درآن جابجا حفره هایی به تیرگی گور پدید آمده زیر و رو کرد.
تازه از کجا معلوم که گلهای تازه اندیشه من بتواند در این سرزمین که چون ریگرازان ساحل دریا شسته شده ریشه کند و غذایی بدست آرند؟
افسوس . افسوس .مگر نمیبینی که غذای روزگار روزهای عمر است که با دست آنها را پیامی از کفمان می رباید
ودشمن که هر روز بیشتر بر دل ما نیش میزند از خون این دل زندگی می کند؟

شارل بودلر
1821- 1867
فرانسه


 

نوشته شده توسط صابر مهدیزاده در سه شنبه 12 اردیبهشت1385 ساعت 0 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت